|
یکی از پادشاهان علاقه زیادی به زنان داشت و بیشتر از وقت شبانه روز را در حرمسرا می گذرانید. وزیرش پیوسته او را از همنشینی زیاد با بانوان بر حذر میداشت،بالاخره پادشاه سخن او را پذیرفت و از زنان کناره گرفت.یکی از کنیزان که مورد توجه پادشاه بود سبب کناره گیری را جویا شد.پادشاه گفت: فلان وزیر مرا از این عمل منصرف کرد و از شهوت رانی زیاد بازداشت. کنیز گفت:ممکن است مرا به او ببخشی تا مشاهده کنی با او چه می کنم؟! پادشاه کنیز را به وزیر بخشید.پس از آن که به خانه ی وزیر رفت بسیار مورد توجه او واقع شد،زیرا زیبا و دل فریب بود،ولی هر چه می خواست نزدیک او شود کنیز امتناع می ورزید و می گفت:به خدا سوگند ممکن نیست مگر این که یک مرتبه سوارت شوم. شراره های سوزان شهوت اختیار را از دست وزیر ربوده بود . کنیز زین و لجام روی وزیر گذاشت و میان اتاق سوارش شد.این عمل موقه ای انجام گرفت که سلطان در محل مخصوصی آنها را مشاهده می کرد.در این هنگام پادشاه خارج شد و به وزیر گفت: این چه گرفتاری است که مبتلا شده ای؟! تو که مرا از مجالست زنان باز میداشتی؟! وزیرگفت: من شمارا می ترساندم تا به چنین بلایی گرفتار نشوی و سوار شما نشوند. اکنون با چشم خود دیدید که چیره دستی این ها به اندازه ای است که می توانند بر تمام امور زندگی مردان حکومت کنند. طراحی و کدنویسی : ثامن تم
Template By : Samentheme.ir
|